بســـــــــــه دیگــــــــه...امتحان بســـــه خـــــــــــدا...
دلم گرفته.بدجور گرفته.حالم بده.
خدایا ازت سوال دارم:
چرا بعضی هارو زود میبریشون؟چرا بی خبر میبریشون؟چرا بی خدافظی میبریشون؟
خدایا تو اون جای کوچیکی چجوری تحمل دارن بخوابن؟اصن میتونن تحمل کنن؟راحت
شدن نه؟ خدایا مامانش تو چه حالیه؟دلت میاد دلش به درد بیاد؟بچه به دنیا میارن با
هزار امید و آرزو.براش هزارتا نقشه میکشن اونوخ تو تو اوج جوونی میبیری پیش
خودت؟چرا هیچکی آروم نیس؟چرا آدمای دنیات اینجوری شدن؟امروز روز گندی بود.
خیلی بده که با لبخند بیای خونه ولی با یه حرف هرچی خوشیو خنده بود بره.فقط با
یه حرف."رفـــــت"-"مـــــرد".گفتنـــش،نوشتنــــش خیلی آسونه چندتا حرف کوچیـــکو
کوتــــاه.اما خودش چی؟هـــــــــــــان؟قده یه دنیا حال آدمو میگیره.چرا مردن یکی
اینقد هضمش سخته؟حتی اونی که بیش تر از دوسه بار ندیدیش.خدایا اول صبحی با
یاد کی و چی شروع کردم که روزم اینقد گندو نحس شد؟مرگ چیه؟تصادف چیه؟.تــو
یـــه چـــشم بـــه هــم زدن هـــمه چـــی تمـــــــــــــوم!!!!!!!!!!!!لعــــنت به این
دنیا.لعنت به این زندگی.چــــرا اینهمـــــه تلخـــــــــــه آخه...
مــــردنـــــــ،مـــــرگــــــــــ.نمیدونم چیه اما میدونم
افتضاحه،بده،گنده،نحسه،حقه،کوفته،زهرماره.دارم دیوونه میشم.وقتی عزیزمو از
دست دادم فهمیدم.از دست دادن سخته.اسمشم سخته.گفتنشم سخته.تصورشم
سخته.وقتی میشنوم کسی عزیزشو از دست داده داغون میشم.یاد عزیز خودم
میفتم.تا وقتی که اونو از دست ندادم،نمیفهمیدم از دست دادن چه معنی داره اما
الان...با از دست دادن کسی میفهمم حسش چیه.مردن چیه.آرزوی خیلی
هاس.آرامـــــــــــــــشـــــــــ واسه خودتـــــــــــــــــ ، طوفــــــان واسه
اطرافیــــــــانتـــــــــــ.
4سال پیش،درست همین موقع مادربزرگمو از دست دادم.شکستم.معنی تلخ مرگو
فهمیدم از اون موقع.
1سال پیش،همین موقع یکی از دوستامو از دست دادم.بازم شکستم.دوباره معنیشو
فهمیدم.
امسال همین چند ساعت پیش یکی از آشناهامونو از دست دادم.دوباره شکستم.
دوسه باری بیشتر ندیده بودمش.اما با رفتنش منو یاد از دست داده هام انداخت.یاد
زندگیه خودم.یاد یه روز رفتن خودم.یاد طعمش.
چرا هرسال این موقع باید یه اتفاق بد واسم بیوفته؟هان؟
پسری که 19 سالش بود.مامانش،باباش هزارتا آرزو واسه آیندش داشتن.هزارتا
نقشه.تازه واسش ماشین میگیرن تا آرزوش برآورده شه.مستقل شه.اما...با یه
تصادف.با یه بی احتیاطی...همه چی پرپر شد.الان مامانش چه حالیه؟پسرش،پاره ی
تنشو از دست داد.چه سخته...
دختری که تازه 14 سالش بود.تازه میخواست پا توی دنیای جوونی بذاره.دنیایی
که همش...درست وقتی که احساسات دخترونش،احساسات صورتیش داشت رنگ
میگرفت.همه چیو گذاشتو رفت.با یه تشخیص غلط.که چی؟یه دکتری که بیش تر از
10سال درس خونده اما با یه تشخیص غلط،تو یه لحظه،همه چی تموم شد.از بس
درد کشید تا قلبش هزار تیکه شد.رفت.خدا نذاشت بیشتر از این عذاب بکشه.رفتو
مادرشو،باباشو با هزارتا غمو،رنجو،درد دوری تنها گذاشت و رفت.
خدایا آخه چرا ؟؟؟؟؟
چرا دنیات اینقد تیرس ؟؟؟؟؟
چرا ما ها اینجوری شدیم ؟؟؟؟؟
چرا دیگه وفایی وجود نداره ؟؟؟؟؟
هــــــــــــان ؟؟؟؟؟
چرا جواب نمیدی ؟؟؟؟؟


